سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت

می خواهمت

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 88/2/10 10:0 عصر

تو مستی و مستانه می خواهمت

تو  جـانی و  جـانانه می خواهمت

ترا من  به اندازه ی  یک غـزل

عمیق و صمیمانه می خواهمت 

به اندازه ی  یک  امام  غریب

غریبـا!  غریبـانه می خواهمت

بدانند بگذار مردم !   به گور!

من پیر فرزانه می خواهمت

کمی گوش کن ! حرف مردان یکی است

ترا مرد و مردانه می خواهمت

ببین!  پاک دیوانه ام کرده ای !

به والله ! دیوانه می خواهمت

پرسـتار  دلـهـای   بیـچارگان

پریچهر حنانه  می خواهمت

بـه « کیوان » رسـاندی فغان مرا

به ساقی ی میخانه می خواهمت


سقوط از سر خود خواهی

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 87/8/16 9:0 عصر

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود.
فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد.


فرشته ی فراموشکار

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 87/8/14 6:0 عصر

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:"خدایا...میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و هلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...

فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها

در زمین چندان به کار من نمی ایند."

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:"بال هایت را به امانت نگاه می دارم...اما بترس که زمین اسیرت نکند...زیرا خاک زمینم دامنگیر است..."فرشته گفت:"باز می گردم...حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد."

فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هرکه را که می دید...به یاد می اورد...زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟

روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی اورد...نه بالش را نه قولش را...

فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین ماند......فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...


تقدیم به همه قطره هایی که پرند از عطش دریا...

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 86/12/4 11:32 صبح

قطره ای بودم تو قلب دریا،که یه روز دریا من و به آسمون امانت داد… 

اوایل هنوز دریا یادم بود چون ازش دور نشده بودم،هر روز می دیدمش.من از بالا می دیدمش اما اون  

بالا بود و من پایین! 

اما دور دورا…؛جاییکه دیگه دریا نبود،وقتی به خودو اومدم دیدم که دیگه نمی تونم دریا رو ببینم، دیگه

اونقدر سیاه شده بودم که از وجودو حضورم توی آسمون آبی و پاکی که آیینه عکس دریا بود،خجالت  

می کشیدم! 

یادش بخیر! 

اونوقتا که تازه از دریا اومده بودم،چقدر سفید و سبک بودم! اونقدر سفید که به انعکاس رنگ آبی دریا  

توی آسمون کمک می کردم.اما حالا …حالا لکه ننگی شدم توی آسمون آبی!  

اصلاً تقصیر دریاست، اون فراموشم کرد؛اون که دید باد داره منو با خودش می بره،چرا جلوشو نگرفت؟ 

یا،یا شایدم  تقصیر خودمه،شاید نباید تن به  باد می دادم… 

اما نه! وقتی خوب فکر می کنم میبینم اگه باد نبود از خشکی ها رد نمیشدم…؛ 

تو راهو بهم نشون  می دادن. 

حتی کاجزای من تشنه دریا می کرد. 

همه شون منو به یاد دریا می انداختن، کویر، جنگل،…، همشون! 

بعضی وقتا به خودم میگم،شاید اصلاً دریا من و به آسمون «هدیـه» داد و باد رو به من! 

شایدخودش میدونست که فراموشش می کنم خودمو می سپرم به دست باد. 

من فرمسیر آب رو می دیدم،توی رودخونه ها). 

کم کم دارم می فهمم که دریا هیچ وقت من رو فراموش نکرد؛ هیچ وقـت

حالا دیگه نگراخود دریا رو دید

حالا دپای سروا؟ چی داره بهشون میگه…؟! 

دیگه همهبگذرم/ببینم و دل نبنـدم/که دیر یا زود باید،گذاشت و گذشت… 

اینو یکی میکردم؛ بیشتر عکس دریا رو توش می دیدم… 

خلاصه،رفتم و رفتم.اما دیگه طاقت دوری از دریا رو نداشتم،دیگه بغضم داشت می ترکید... 

یه دفعه به خودبقیه فکر می کردم سیاهی هام کمتر شدن.اما هنوز تموم نشدن؛ 

حالا به جایی رسیده بودم که خود دریا رو میدیدم اما، اما تنـهایی نمی تونستم بهش برسم! 

یاد حرف آخرینولی باید سرمای سختی رو تحمل کنم! 

و گفته بود برای اینکه زودتر به دریا برسم باید با قطره های دیگه یـه ابـر بسازیم… 

اما بعضی از قطرهخسته بودن،آخه صدای سروا رو بقیه نشنیده بودن! 

بعضی هااگه سخته ولی میتونه ما رو به دریا برسونه… 

سرد شد،خیلی سرد؛ اونقدر که بغض همه مون ترکید! 

بغضی که صداش تو همه خشکی ها پیچید…  

بعدش ،همه مون رها شدیم و  

                           برگشتیم تو قلب دریا… 

                           برگشتیم اما یه جور دیگه! 

هنوزم  قطره بودیم اما  

پر از عطـش دریـا!


غذا رسانی به کرمی در درون سنگی در میان دریا

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 86/11/27 9:51 صبح

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.


دو مرد ماهیگیر

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 86/9/19 12:0 صبح


دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟
- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!

 

***

گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

به یاد داشته باش:
 

 ?به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است?


پیر ما گفت:

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 86/9/15 12:0 صبح

 

پیر ما گفت: چه ظرفی برای خودت آوردی؟
گفتم: ظرف برای چه؟
- مگر نمی‌خواهی به دیدارش بروی؟
- چرا.
- پس ظرف لازم است.
- به چه اندازه باشد این ظرف؟
- بستگی به خودت دارد. باید بزرگترین ظرفی را که می‌توانی ببری.
- چگونه ظرف بزرگ انتخاب کنم؟
- قرار نیست کاری بکنی فقط کافیست تا در راستایش قرار گیری. بهت عطا می‌شود.
- چه کنم؟
- یادت باشد وقتی به گدایی پادشاه می‌روی باید عمیق‌ترین ظرفها را به همراه داشته باشی. نگاه به ظرفت می‌کنند و به اندازه آن به تو می‌دهند.
- چه باید کرد؟
- فقط شاهد باش او خود می‌داند چه کند.
و من شاهد شدم و نگاه کردم و چیزی از جنس نور و شعور سراسر وجودم را در بر گرفت و شنیدم:
 

به نام خداوند رحمتگر مهربان


(
?) آیا برای تو سینه‌ات را نگشاده‌ایم؟
(
?) و بار گرانت را از تو بر نداشتیم؟
(
?) که پشت تو را شکست.
(
?) و نامت را برای تو بلند گردانیدیم.
(
?) پس با دشواری آسانی است.
(
?) آری با دشواری آسانی است.
(
?) پس چون فراغت یابی به طاعت در کوش.
(
?) و با اشتیاق به سوی پروردگارت روی آور.

سوره الشرح


قطاری که به سوی خدا می رفت

ارسال  شده توسط  قرآن و عترت در 86/9/3 10:14 صبح


بنام خدا

سلام

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کردو پیامبر رو به جهانیان کرد وگفت:مقصد ما خداست .کیست  که با ما سفر کند؟

 کیست که رنج وعشق را توامان بخواهد؟

 کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است، تنها برای گذشتن؟

 قرن ها گذشت ،اما از بی شمار آدمیان،جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد ،قطار می گذشت وسبک می شد، زیراسبکبالی قانون راه خداست.

 سر انجام قطاری که به مقصد خدا می رفت ،به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت

 اینجا بهشت است .مسا فران بهشتی پیاده شوند،امااینجا ایستگاه آخر نیست!

 مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتادو بهشت جا ماند.

 آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :درود بر شما راز من همین بود.آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

 و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

التماس دعا

یا حق